موضوع آزاد
اینجا من و شما آزادیم تا هر چی تو دلمونه بگیم.موضوع آزاده!
آسمان گرفته بود باران می بارید کودکی آهسته گفت: خدایا گریه نکن... همه چی درست می شه. صدایش را می شنوی؟ کودک درونم مرا فریاد می زند صدایش ناآشناست کودکی پاک با معصومیت های خالصانه معصوم در آغوشی مادرانه با لبخندی بی ریا و صادقانه با بغض ناگاه و بی اراده صدایش را می شنوی؟ آری کودک درون من است که بار دیگر مرا به کودکی دعوت می کند کاش جسم من بار دیگر پذیرای این کودک باشد کودکی که در آینه به غم های نشسته بر صورتم با تمسخر لبخند می زند گویا او نیز حقیقت تلخ مرا می داند و اکنون من و کودک درونم دست در دست با چمدانی پر از خاطره راه سفر می بندیم ...
کاش … کاش همان کودکی بودم که حرفهایش را از نگاهش میتوانستی بخوانی … اما اکنون اگر فریاد هم بزنم کسی نمی شنود دل خوش کرده ام که سکوت کرده ام … سکوت پر بهتر از فریاد توخالیست !!! دنیا را ببین … بچه بودیم از آسمان باران می آمد ، بزرگ شده ایم باران از چشمهایمان می آید … بچه بودیم درد دل را با هزار ناله می گفتیم ، همه می فهمیدند … بزرگ شده ایم ، درد دل را به صد زبان می گوییم ، اما هیچ کسی نمی فهمد …
گاهی دلت از سن و سالت می گیرد آخرین مطالب پيوندها
نويسندگان |
||
![]() |